علی کوچیک که بودم از همه چی میترسیدم از سوسک مورچه مارمولک کاشکی ترسهای الانم هم مثل همون موقع بود علی نیستی نمی دا نی استرس پیر شدن پدر مادرم دارد دیوانه ام می کند نگرانمنگران مادرم که افسرده شده نگران پدرم که هواسش دیگر مثل قبل نیست نگران کرونا م خدایا کمک کن نمیدونم این همه غم و استرس را کجای دلم بگذارم دنیای من دنیای خاکستریست با ۱۰ سال سابقه ی جدایی و مهاجرت دنیایی مبهم که هر روز دعا میکنم برای سلامتی همه ی خانوادهام خدایا کمک کن بگو که آفتاب میاید بر دلم می تابد علی چشم های من دیگر جایی را نمی بینند تو به جای من نگاه کن پشت بام ها را ببین ببین پیش کدام کبوتر است خوشبختی را میگویم علی خوشبختی را نوشته شده توسط آبی
در 2:52 | لینک ثابت
•
برچسب:
نویسنده: سارا مرادی
تاريخ: چهارشنبه
8 تير
1401 ساعت: 9:12